تبليغاتX
كلسرخ @ سعيد گراوند كلسرخي
كلسرخ @ سعيد گراوند كلسرخي
به سمت هيچ به سوي هرگز {بغض های درگلو فريادهاي بي صدا}

خم شدم از بار عصیان، بارالها توبه کردم

گشتم از کرده پشیمان، بارالها توبه کردم

نفس، سرکش; حرص، غالب; فکر، اندک; وهم، افزون

رفته ام دنبال شیطان، بارالها توبه کردم

الهی العفو الهی العفو

رطب و یابس را نوشتى در کتاب خویش، قرآن

گر نخواندم بنده قرآن، بارالها توبه کردم

انبیا و اولیا گفتند هر خوب و بدى را

گر نمودم ترک آنان، بارالها توبه کردم

در اصول و در فروع دین اگر اهمال کردم

برخلاف حکم و فرمان، بارالها توبه کردم

گر به نفس خود ستم کردم و یا بر بندگانت

مى کنم من بعد جبران، بارالها توبه کردم

گر که کردم ترک بیعت، اى خدا، معذور دارم

یا شکستم عهد و پیمان، بارالها توبه کردم

گر زدم بر خلق تهمت یا که هستم اهل غیبت

یا که بودم اهل بهتان، بارالها توبه کردم

از غرور و کبر، نافرمانیى گر سر زد از من

مست بودم، قول رندان، بارالها توبه کردم

بایدم برتر شوم من از مَلَک، امّا نگشتم

بل شدم بدتر زحیوان، بارالها توبه کردم

از در دربار شاهى گر شدستم من فرارى

آمدم با آه و افغان، بارالها توبه کردم

کاروان از پیش رفته، بار من افتاده در گل

مانده تنها در بیابان، بارالها توبه کردم

عذر بدتر از گناه است، از که گریم وز که نالم

خود شدم از اهل عصیان بارالها توبه کردم

راه بنمودى نرفتم، امر فرمودى نکردم

هستم از کرده پشیمان، بارالها توبه کردم

گر گنهکار و پلیدم یا خطاکار و کثیفم

گویم اینک از دل و جان، بارالها توبه کردم

بارالها بنده «مفتون» را به این جرم و گنه ها

عفو کن بر شاه مردان، بارالها توبه کردم

 منبع:http://www.lailatolgadr.net


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

منبه : وبلاگ " گل نرگس" فتح اله کوشکیhttp://javan5421.blogfa.com

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

کودک که بودم بعد از خوردن بسکویت روی جلدشان را می خواندم و با خود می گفتم به امید روزی که بجای شهر ابهر بنویسند شهرک صنعتی کوهدشت کیلومتر---

بزرگتر که شدم رویاهایم رنگ افسانه ای به خود گرفت با خود پنداشتم شهرمان پر از مردمانی غریبه که برای کار کردن در کارخانه ای عظیم به اینجا بیایند کارخانه ای از جنس(پتروشیمی اراک)

روزی در رادیوی نیمه شکسته پدر بزرگم شنیدم بم لرزید ,آنروز  غبطه می خوردم نه برای زلزله و مردگانش ویا احساساتم ,غبطه ای از رنگ حسادت ,که پس از زلزله آنجا مورد موهبت خیرین و نیکوکاران قرار می گیرد و دیگر بچه هایشان همچون از رویاهای کودکانه ی خود رنج نمی برن.

گهگاهی با خود فکر می کردم ای کاش در شهر من این اتفاق می افتاد تا به قیمت از دست دادن خانواده هایمان شهرمان را برای آیندگان مان می ساختند. شهری که یاس و ناامیدی می پروراند و اندیشیدن را از ذهن جوانان دور می نمود,روزی در کافه بستنی وسط شهر سه جوان را دیدم مشغول کار ,ذوق زده شدم گویی فکر می کردم دیگر نیازی به زلزله نباشد از آنجا شادمان بیرون آمدم اما برخلاف رویاهایم شهر را پر از کودکانی می دیدم که یکی جعبه ی کوچکی را بردوش خود می کشید و با خط کودکانه اش بروی آن نوشته بود «واکسی عدالت» یکی دیگر دوان دوان به دنبال من تنها سروده ی زندگیش را می سرائید «آقا آدامس,آقا تورو خدا آدامس»گویی دچار توهمی تخریب کننده شده ام.

اکنون که دیگر سی ساله ام یک چیز را احساس می کنم نام شهرم را در کتاب گینس ببینم رکوردهای بیکاری در ....

              یزدان  صفری

منیع:وبلاگ "یادها وخاطره ها" استاد میرزاپور http://usklij.blogsky.com


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

 اينک لحظه‌ وداع با علي (ع) ! چه دشوار است.اکنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد” ام رافع” بيايد، وي خدمتکار پيغمبر(ص) بود. از او خواست که - اي کنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل کرد و سپس جامه‌ هاي نويي را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اکنون به ديدار او مي‌رود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلک‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند. با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.
اما کسي نمي‌‌داند که چگونه؟ و هنوز نمي‌‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد و علي که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي ‌پيغمبر، بي ‌فاطمه. همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است. ساعت ها است.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او را گوش مي‌‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌ هاي خفته مي‌شنوند.
نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي،”انا لله و انا اليه راجعون”.
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌اي را که تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.
اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کننده‌اي که نه خشمگين است، نه ملول.
لحظه‌اي سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک از اين کلمات، که از عمق جانش کنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است که در ظلمت زشت شب کمين کرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت‌هايي که تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني که بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است که روح تواناي او را بيچاره کرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس مي‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمي‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضيح مي‌دهد:”اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌اي که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو کرد، با حالتي که در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد که اين”وديعه‌ي عزيز”ي را که به من سپرده‌اي، اکنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يکايک برايت برشمارد.
فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ که بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌اي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌هاي شگفت زنان و مرداني که در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت مي‌جنگيدند، در توالي قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌هاي بي‌رحم و خونين خلافت‌هاي جور و حکومت‌هاي بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌هاي مجروح را لبريز مي‌ساخت.
اين است که همه جا در تاريخ ملت‌هاي مسلمان و توده‌هاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يک” زن” بود، آن‌ چنان که اسلام مي‌خواهد که زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه‌ ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يک دختر، در برابر پدرش.
مظهر يک همسر در برابر شويش.
مظهر يک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يک” زن مبارز و مسئول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.
وي خود يک” امام” است، يعني يک نمونه مثالي، يک تيپ ايده‌آل براي زن، يک” اسوه”، يک شاهد براي هر زني که مي‌خواهد” شدن خويش” را خود انتخاب کند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ مدامش در دو جبهه خارجي و داخلي، در خانه‌ پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش،”چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.
نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوه‌هاي خيره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌ پرواز روح عظيم علي است.
او در کنار علي تنها يک همسر نبود، که علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يک دوست، يک آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌‌نگريست و انيس خلوت بيکرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.
اين است که علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را که از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌کند. اينان را”بني‌علي” مي‌خواند و آنان را”بني‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم که او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تکيه مي‌کند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.
نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از” بوسوئه” تقليد کنم، خطيب نامور فرانسه که روزي در مجلسي با حضور لويي، از” مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فيلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيکرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجاز‌گر کرده‌ اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه ها و کوششها و هنرمندي‌‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند که:”مريم (س)، مادر عيسي (ع) است”.
و من خواستم با چنين شيوه ‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه دختر محمد است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

مبارکباد
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

امروز 25 فروردين، سالروز شهادت شهيد عزيز و بزرگوار، اسماعيل هاديان است.

اين‌كه هر سال تنها يك روز به ياد شهيدان باشيم و نامي از آن‌ها ببريم و بعد در تمام طول سال، نشان چنداني از روش و منش اين عزيزان در گفتار و رفتار ما به‌چشم نيايد، انسان را نگران مي‌كند.

خدا نكند هر بار كه سالگرد عروج يكي از شهيدان ما را به‌خود مي‌آورد، چشم باز كنيم و ببينيم چند گام از ميراث و آرمان آن قله‌هاي ايثار و اخلاق دور افتاده و فاصله گرفته‌ايم.

اسماعيل و مجتبي و محمدمراد و محمدعلیم و حسين‌قلي و هزاران عزيز ديگر از چرب و شيرين دنيا گذشتند و جان شيرين بر سر پيمان حق گذاشتند.

آن‌ها رفتند تا عزت و اخلاق بماند؛

تا دروغ و تظاهر جايي در اين سرزمين نداشته باشد و راستي و بردباري بر زندگي ما سايه افكند.

همه‌ي آن‌چه شهيدان را به آن جايگاه والا رساند اخلاق بود و تمام آن‌چه امروز به‌ما و جامعه و نظام ما ارزش و محتوا مي‌بخشد، باز هم اخلاق است.

در غياب پاي‌بندي به اصول اخلاقي و بدون توجه به جايگاه و كرامت انسان، نه پيشرفت علمي به‌كار ما خواهد آمد نه دانش هسته‌اي و نه صنعت ملي.

و جامعه و مسئولان اگر مقيد به‌ اخلاق و تقوي نباشند، نه مشكلات فراوان ما چاره‌اي خواهد داشت و نه دردهاي بي‌پايان ما درمان خواهد شد.

روشني آينده را اگر مي‌خواهيم،

بايد از ميراث پربار گذشته‌اي توشه برگيريم كه معطر از رايحه‌ي صداقت و بردباري و بزرگ‌منشي شهيدان است.

 نام نيك همه‌ي شهيدان، از جمله اسماعيل هاديان،

در دل و جان ما جاودان !

و بر صفحه‌ي روزگار، ماندگار باد.

 


من، اسماعیل وآخرین دیدار


 نوروز 66 بود. حال و هوای پادگان نشان می‌داد كه باید برای یك عملیات آماده شویم. دسته‌بندی‌ و تقسیم نیرو انجام می‌شد.

ما كه دسته‌ی دیدبانی بودیم به چند تیم دونفره تقسیم شدیم، تیم‌های دونفره هم دو دسته شدند:‌

یك دسته ماندنی در پادگان؛

و دسته‌ی دوم اعزامی به منطقه‌ی عملیات!

یك روز جمعی از دوستان به پیشنهاد فرماندهی با یك‌دستگاه مینی‌بوس راهی روستای كل‌سرخ در نزدیكی كوهدشت شدیم تا بر سر قبر دوست و هم‌رزم عزیزمان، محمدمراد گراوند، كه مسئول دیدبانی لشكر بود و به‌تازگی در عملیات كربلای 5 به‌شهادت رسیده بود، فاتحه‌ای بخوانیم و با خانواده‌ی آن شهید دیدار كنیم.

هوا بهاری بود، جمع ما هم صمیمی، اسماعیل در میان جمع، بی‌اغراق می‌درخشید.

به‌تجربه برای‌مان ثابت شده بود شهیدان، از چند روز پیش از شهادت، صورت و سیمای‌شان عجیب نورانی می‌شود و اسماعیل چنین بود!

بر سر قبر شهید محمدمراد و در جمع دوستان و خانواده و بستگان آن شهید، اسماعیل چند كلمه‌ای صحبت كرد،

كوتاه اما زیبا و عمیق، از شهادت گفت،

گویی حكایت نفس می‌كرد!

در پادگان، دسته‌بندی‌ها كه انجام شد، اسماعیل متوجه شد مسئولان گردان عمداً او را در ردیف نفراتی قرار داده‌اند كه باید در پادگان بماند و به‌همین خاطر آرام و قرار نداشت و شدیداً ناراحت بود. به‌دنبال راهی می‌گشت كه بتواند همراه نیروهای اعزامی به منطقه‌ی عملیات بیاید. اسماعیل جانباز و دانشجوی پزشكی بود و مسئولان سعی می‌كردند تا آن‌جا كه ممكن است اجازه ندهند در جایی كه احتمال خطر هست، حاضر شود.

روز اعزام، ولوله‌ای بود و همهمه‌ای!

باید خداحافظی می‌كردیم!

یادم نمی‌آید او چه گفت و من چه گفتم!

شاید به‌زبان چیزی به همدیگر نگفتیم!

به او كه نگاه می‌كردم، با این‌كه قرار نبود به عملیات بیاید،

اما تقریباً مطمئن بودم كه شهادت، او را نیز از جمع ما جدا خواهد كرد!

همین حالت را چند ماه پیش در صورت و سیمای شهید محمدمراد نیز دیده بودم!

ما و جمعی از هم‌رزمان رفتیم و او و گروهی دیگر ماندند!

هرچند در عمل، این حالت به‌عكس شد و او رفت و ما ماندیم!

چند روز گذشت، عملیات آغاز شد و روز 26 فروردین من زخمی شدم و با آمبولانس مرا به بانه و سقز و بعد هم تبریز اعزام كردند. این چند روز از همه جا بی‌خبر بودم، از تبریز با قطار به تهران اعزام شدم و در فرودگاه مهرآباد چند روزی منتظر پرواز نظامی تا به اهواز برویم.

یازده روز از زخمی شدنم گذشته بود كه با یك جفت عصا و یك پرونده‌ی پزشكی به‌خانه رسیدم،

فضای خانه عادی نبود، حالت چشم‌ها نشان می‌داد كه اشك زیادی ریخته‌اند و البته چیزی را از من پنهان می‌كنند!

محمد، برادر كوچكم كه الآن برای خودش مردی شده، با زبان و خصلت كودكانه حقیقت را گفت:

اسماعیل شهید شده!

 

پی‌نوشت: شهید اسماعیل هادیان(پسرعموی من) جانباز، طلبه و دانشجوی پزشكی دانشگاه اصفهان بود و در 25 فروردین 1366 در منطقه‌ی ماووت عراق به‌شهادت رسید.


منبع : (وبلاگ دکتر کورش هادیان)http://nabonik.blogfa.com



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : همشهری جوان: عنوان این دو صفحه را بگذارید یک یادنامه کوتاه و جمع و جور برای او. برای خواننده‌ای که خاموشی‌اش نه برای استقبال کم است (که این روزها چقدر جایش خالی است) و نه برای کم خبر شدن. مرگ ناگهانی «ناصر عبداللهی» از آن اتفاق‌هایی بود که خیلی‌ها را شوکه کرد. برای همین، وقتی پرونده ویژه ستاره‌های خاموشمان رسید به نام ناصریا، سراغ فرزند ارشدش رفتیم. «نوید عبداللهی» این روزها در همان شهر پدر (بندرعباس)، در اسکله شهید رجایی کار می‌کند و خانواده‌شان را سرپرستی. او هنوز این بیت پدر را هر روز زمزمه می‌کند که «یه زخم کهنه روی بالم، یه آسمون که چشم به رام نیست / به غیر واژه غریبی، چیزی توی ترانه‌هام نیست...» با تشکر از بهمن بابازاده به مناسبت‌های مختلف، از آدم‌های مختلف می‌شنیدیم که چقدر جای ناصر عبداللهی بین این صداها و آلبوم‌ها خالی است. این خیلی خوب است که کسی از بین ما رفته و بعد از پنج سال مردم هنوز دنبال این هستند که آلبوم جدیدش کی بیرون می‌آید، یادش هستند و کارهایش را بازخوانی می‌کنند. خودت این روزها چقدر احساس می‌کنی که جای پدرت خالی است؟ شاید حرف خیلی سنگینی باشد اما هنوز کسی را در جنوب ندیده‌ام که این سبک و سیاق را به این پررنگی و در سطح حرفه‌ای دنبال کند. بابای من از نقطه صفر و از شهری شروع کرد که شاید هنوز آوازه موسیقی‌اش در کشور پخش نشده بود. به جرات می‌توانم بگویم که پدرم جزو پنج نفر اولی در پاپ بود که صاحب سبک بود. از سبک کسی الگو نگرفت و تقلیدی نداشت. تحریر‌هایش برای خودش بود. روزهای اول کار پدرت را یادت می‌آید؟ از وقتی دست چپ و راستم را تشخیص دادم، پدرم با موسیقی انس گرفته بود. فکر کنم از 12-10 سالگی شروع کرده بود. موسیقی را از برادرش یاد گرفته بود تا وارد موسیقی حرفه‌ای ‌شود. آن زمان که خودت را شناختی، چقدر مشهور شده بود؟ در بندرعباس آوازه خودش را داشت. قبل از اینکه آلبوم‌های رسمی‌اش وارد بازار شود، آلبوم‌ خانگی و معنوی داشت. ولی هنوز در کشور نمی‌شناختنش. و کی پایش به پایتخت باز شد؟ اگر اشتباه نکنم سال 75 بود که برای آلبوم «حقیقت دارد» به تهران رفت. آن آلبوم، مجموعه‌ای از همخوانی خواننده‌ها بود (یادتان باشد، آن زمان رسم بود که همه با هم یک آلبوم منتشر می‌کردند)، بعدش هم آلبوم مستقلش بیرون آمد. اولین کاری را که از تلویزیون پخش شد، یادت هست؟ اولین اجرای بابا، ساعت هفت، هشت صبح در برنامه صبح بخیر ایران بود که آهنگ «محمد رسول‌الله» را خواند. برای اولین بار در تلویزیون با کی‌بورد جلوی دوربین آمد که تا آن زمان بی‌سابقه بود. به طور زنده هم کی‌بورد زد و هم خواند. روند موسیقایی پدرت چطور بود؟ فضای روشنفکرانه‌تر و آهنگ‌های سنگین‌تری داشت بعد به فضای دیگری رسید. از «عشق است» تا «هوای حوا» چقدر راه است؟ بابا اگر می‌خواست روی حس و حال و سبک و سیاق خودش کار کند، یک مقداری باید این علاقه و اهداف خودش را با جامعه تطبیق می‌داد. مثلا در همین آلبوم «هوای حوا» خیلی سعی کرد با نسل جوان ارتباط داشته باشد. اگر دقت کنید متوجه حس و حال متفاوت آن می‌شوید. در حالی که «بوی شرجی» آلبوم مورد علاقه خودش بود. مدیریت این پروژه هم با خودش بود و همه آن چیزی است که دوست می‌داشت. خودت کدام کار را بیشتر دوست داشتی؟ من هم «بوی شرجی» را دوست داشتم، چون پدرم را خوشحال می‌کرد. شیرین‌ترین خاطره‌ای که از پدرت داری چیست؟ آخرین و خوب‌ترین خاطره‌ای که از بابا دارم، صدابرداری کارهایش در خانه بود. این اواخر داشت خودش را برای پروژه بعدی آماده می‌کرد. در خانه ضبط می‌کردیم و من صدابردارش بودم. سختگیر بود؟ چطوری رفتار می‌کرد؟ بابا همیشه سخت‌گیری‌های خودش را داشت ولی کار کردن با او برای من افتخاری بود. هیچ وقت نگفت دقیق‌تر باش یا تشر نمی‌زد؟ نمی‌دانم، خودش این را جایی گفته یا نه اما ناصر عبداللهی یکی از شوخ‌‌ترین کاراکترهایی بود که من می‌شناختم. اصلا تشر نمی‌زند. خیلی اهل بگو و بخند بود. یکی‌ از این شوخ و شنگی‌ها را مثال می‌زنی؟ یادم هست که در یک عیدی رفته بودیم به پارکی در اطراف شهر. یک آقایی شک داشت که پدر من همان ناصر عبداللهی است یا نه. آمد جلو و گفت شما چقدر شبیه آقای عبداللهی هستید. پدرم گفت آره، من خیلی شباهت دارم. همه هم این جوری به من می‌گویند. گفت شما واقعا خودشی؟ پدرم گفت شما چی فکر می‌کنید. گفت خیلی شبیه‌اش هستید امکانش هست که بخوانید؟ اگر تو همان باشی باید بتوانی بخوانی. بابام خندید و ده دقیقه‌ای برایش خواند. جو جالبی ایجاد شد. دورمان شلوغ شد و آن بنده خدا رفت در حس و حال خودش. از رفتار و برخورد مردم خاطره دیگری هم یادت هست؟ اکثر مردم ما هنرمندان را دوست دارند و من برخورد بدی از آنها ندیدم. پدرم همیشه برخورد صمیمانه‌ای داشت. از یکی از مجری‌های تلویزیون نقل قولی شنیدم که خیلی خوشم آمد (چون به عنوان یک پسر نمی‌توانم از پدر خودم تعریف کنم). می‌گفت: پدرم یکی از آن هنرمند‌هایی بود که جلوی تمامی طرفدارانش تمام قد می‌ایستاد و سلام می‌کرد. فرقی نداشت آن آدم در چه سطحی باشد. در کنسرت‌هایش از کدام قطعه بیشتر استقبال می‌شد؟ از همان زمانی که شروع کرد آلبوم «دوستت دارم» و قطعه «ناصریا» خیلی برای مردم دوست‌داشتنی بود. خودت معمولا کدام یک از کارهایش را با خودت زمزمه می‌کنی؟ کارهای آلبوم آخر را بیشتر زمزمه می‌کنم چون آخرین روزهای عمرش بود. ترانه‌های آلبوم «راز» که در شاه‌بیتش می‌گوید «یه زخم کهنه روی بالم، یه آسمون که چشم به رام نیست / به غیر واژه غریبی، چیزی توی ترانه‌هام نیست...» بعد از مرگ بابا، شایعات تلخی به وجود آمد که مدام همین بیت را می‌خواندم. هیچ وقت سعی کردی به آن همه شایعه پاسخ بدهی؟ شایعات و حرف‌های زیادی مطرح بود. حرف و حدیث‌هایی که به این شخصیت نمی‌خورد. وقتی آنها را شنیدم، خیلی ناراحت شدم. شما می‌توانید از یک کاراکتر برداشت‌های متفاوتی داشته باشید به این شرط که چیزی از او دیده باشید. حرف‌هایی زدند که در شأن او نبود. من گله‌هایم را قبلا گفته‌ام. از برخی‌ها بعید بود که آن حرف‌ها را درباره‌اش بزنند. من به عنوان پسر و نماینده خانواده ناصر عبداللهی اعلام می‌کنم که بعد از فوتش هیچ سراغی از ما گرفته نشد. کسی نپرسید خانواده عبداللهی کجا و در چه شرایطی هستند. ولی همه به شایعه‌ها دامن می‌زدند. آخر مرگ ناصریا خیلی ناگهانی بود و همه بهت زده شدند. چرا هیچ کس توضیحی نداد؟ این علامت سوالی است که برای ما هم وجود دارد. من نمی‌توانم روی احتمالات خودم هم دست بگذارم و بگویم که خانواده‌ام به چیزی مشکوک بودند ولی هنوز برای خود ما سوال است. اگر کسی چیزی شنید که مطمئن بود شایعه نیست، ما را هم در جریان بگذارد! چه شد که پدر رفت؟ مثل همان ترانه هوای حوا... واقعا عجیب است. پدرم به خوابی رفت که دیگر بلند نشد؛ یک خواب ابدی. خیلی ناغافل دلش را به دریا زد و رفت. با معرفت‌ترین خواننده‌ای که دور و برت می‌شناسی چه کسی است؟ آقای یاور مراد و فرمان فتحعلیان. اینها سراغی از شما می‌گیرند؟ بله. چون می‌دانند که اگر ناصر رفت، خانواده‌ای از او به جای مانده. این رابطه از بین نرفت. فرمان فتحعلیان از کسانی بود که در اوج حاشیه‌‌ها و ابهامات توانست فضا را شفاف کند و خیلی از سوءتفاهم‌ها را برطرف کند. اولین نفری بود که در تالار وحدت گفت ناصر عبداللهی حتی سیگار هم نمی‌کشید، جالب نیست که این حرف‌ها را پشت هنرمندان بزنند. کی‌ها سر خاک پدر می‌روی؟ خیلی خلاف عرف سر می‌زنم. هر موقع دلم بگیرد می‌روم. اکثر وقت‌ها آخر شب و هر موقع که احساس کنم الان باید آنجا باشم، می‌روم. ناصریا نخستین بار با شعرهای هنرمندانه محمدعلی بهمنی به شهرت رسید بی‌مهری نمی‌کرد محمدعلی بهمنی نام آشنایی در شعر و ادبیات دارد. کسی که شعرهایش با همه غزل‌وارگی، نواند و متعلق به امروز. ناصر عبداللهی در دو آلبوم نخستش؛ عشق است و دوستت دارم، شعرهای او را اجرا کرد و از پله‌های ترقی بالا رفت. محمدعلی بهمنی که می‌گوید خیلی با هم صمیمی بودند و جنوبی بودنشان به این صمیمیت دامن می‌زده... شما شاعر دوتا از آلبوم‌های ناصر عبداللهی بودید. سر انتخاب شعرها چطور با هم به توافق می‌رسیدید؟ خودش انتخاب می‌کرد یا شما؟ این چیزی که می‌خواهم بگویم اصلا به دلیل اینکه از شعرهای من استفاده کرده نیست، آقای عبداللهی انتخاب و شناختش روی شعر برای ملودی خیلی قوی بود. لازم نبود بهش اشاره‌ای بکنم. کارهایی که انتخاب می‌کرد قبول داشتم. پیش آمد که بخواهد در شعر تغییراتی هم بدهد؟ چیزی که امروزه مرسوم است. نه. این بی‌مهری را نمی‌کرد. گاهی اگر تغییراتی در شعر داده می‌شود باید با خواست دوطرف انجام گیرد. آن هم اگر لزومی داشته باشد. ولی در کار ما چنین اتفاقی نیفتاد. ولی تنها سر یکی از کارها مشکل پیش آمد: وقتی برای ترانه «دل من یه روز به دریا زد و رفت» از من اجازه گرفت، من ازش خواهش کرده بودم که این شعر را نخواند. چون خواننده‌ای قبلا آن را اجرا کرده بود و من موسیقی و اجرایش را خیلی دوست داشتم. نمی‌خواستم شخص دیگری هم آن را بخواند و با موسیقی و صدای دیگری هم پخش شود. ولی چون ناصر آن شعر را خیلی خیلی دوست داشت، بدون اینکه به من بگوید خواندش. بعد هم که بهش گله کردم؛ گفت اگر ازت اجازه می‌گرفتم اجازه نمی‌دادی! حالا خواندنش را پسندیدید یا نه؟ اجرای کار نزدیک شد به زمان فوتش ولی چون مقداری حس فقدان ناصر را داشت، خیلی برایم ارزشمند شد. اتفاقا در دوران نبودن ناصر با آن شعر خیلی انس گرفتم. سر این قضیه با هم بحث نکردید؟ نه. چون کار انجام شده بود. فقط ازش گله کردم. ما صمیمی‌تر از این حرفها بودیم که بخواهیم با هم بحث‌های آنچنانی بکنیم. مگر چند وقت بود همدیگر را می‌شناختید؟ ما در یک جا زندگی می‌کردیم. در شهرهای کوچکتر که زندگی می‌کنی، آدم‌ها بیشتر همدیگر را می‌شناسند. مخصوصا افرادی که در حوزه‌های مشابه هم کار می‌کنند. هم ناصر من را به عنوان شاعر می‌شناخت و هم من او را به عنوان خواننده قبول داشتم. طبیعی هم بود که خیلی زود همدیگر را درک کردیم. ما اصلا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم، با هم مدام لب ساحل پرسه می‌زدیم، یا او خانه ما بود یا من در اتاق کارش. چطور این همکاری ادامه پیدا نکرد؟ خب همان‌طور که من با کسانی غیر از او کار کرده‌ام او هم دوست داشت با افراد دیگری غیر از من کار کند. اصلا پیشنهاد خود من بود که از اشعار دیگران هم برای کارهایش استفاده کند. ناصر عبداللهی در کار چطور آدمی بود؟ ناصر در کارش خودش را خیلی قبول داشت، واقعا هم بیراه نبود. کلا نقطه نظرات قوی‌ای در کارهایش داشت. یادم می‌آید در آلبومش که با نظارت شهبازیان منتشر شد، آن اوایل که جناب شهبازیان روی صدای ناصر نظر می‌داد، ناصر خیلی کلافه می‌شد. من آن زمان خوب می‌فهمیدم که ناصر از این کار خوشش نمی‌آمد ولی بعد از مدتی که دید چقدر نقطه نظرات شهبازیان در بهبود کار موثر بوده، خیلی خوشحال شد. امیر کریمی درباره دوستی قدیمی می‌گوید که در آلبوم «عشق است» همخوانی‌شان برای همیشه ماندگار شد بی‌نهایت صادق بود سال 78 در شرکت فرهنگی هنری دارینوش (برادران معظمی) تصمیم گرفتند آلبومی با همخوانی دو خواننده منتشر کنند. دو نفر را انتخاب کردند که یکی از آنها من بودم. تصمیمشان را که با من درمیان گذاشتند، گفتم باید خواننده‌ای که می‌خواهد با من بخواند را ببینم تا اگر روحیاتمان به هم می‌خورد، باهم همخوانی کنیم. آن خواننده دیگر «ناصر عبداللهی» بود. وقتی ناصر را دیدم خیلی ازش خوشم آمد. آدمی ساده و دوست داشتنی بود. روحیات صادقانه‌ای داشت. صدایش را هم خیلی دوست می‌داشتم. پس از کش و قوس‌هایی، دو کار را با هم خواندیم. شعر هر دو را استاد محمدعلی بهمنی گفته بود. قطعه «نامهربانی» که خیلی معروف‌تر است را محمدرضا چراغعلی آهنگسازی کرد و «ابر و آفتاب» را هم بهنام ابطحی ساخت. بعد از آن تجربه دوست‌داشتنی دیگر هیچ وقت با کسی دو صدایی نخواندم. وقتی دو صدا بخواهند با هم همخوانی کنند، باید کنتراست خوبی با هم داشته باشند و این لزوما به معنای شباهت نیست، در واقع باید به هم بیایند. هر دو خواننده هم باید همدیگر را از نظر حرفه ای قبول داشته باشند. این را مطمئنم که دیگر کسی چون ناصر عبداللهی پیدا نمی‌شود که بخواهم دوباره همخوانی کنم. بعد از آن همکاری خاطره‌انگیر که بین مردم هم بسیار محبوب شد، دوستی و همکاری ما ادامه پیدا کرد تا اینکه آن اتفاق تلخ در سال 85 رخ داد. وقتی آن اتفاق افتاد یک شب پیامی از طرف یکی از دوستانم آمد که برای ناصر عبداللهی دعا کنیم. پیگیر شدم تا بفهمم ماجرا چیست که فهمیدم در بندرعباس اتفاقی برایش افتاده که به تهران منتقلش کرده‌اند و بعد از حدود 20 روز از دنیا رفت. هنوز صدای جاودانه‌اش در گوشم هست که چطور با هم می‌خواندیم: «در دیگران می‌جویی‌ام، اما بدان ای دوست / اینسان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست».
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : اگر کمی به گذشته برگردیم و اظهار نظر‌ها و تعریف و تمجیدهای رهبران و شخصیت‌های نظام در مورد آقای هاشمی رفسنجانی را مرور کنیم، به تعبیرهای بلند و پرمایه‌ای بر می‌خوریم که شاید در دوران انقلاب، کسی جز او را با چنین تعابیر بلندی نستوده‌اند. از نمونه‌های معروف و مشهور آن، این جمله حضرت امام (قدس سرّه) است که پس از ترور نافرجام وی فرمود: «مردان تاریخ تا آخر زنده هستند. بدخواهان باید بدانند هاشمى زنده است چون نهضت زنده است.» و یا آن سخن مشهور از مقام معظم رهبری است که در روز دوم خرداد ۱۳۷۶ فرمود: «برای شخص من، هیچ کس آقای هاشمی رفسنجانی نخواهد شد.» و نیز از او با تعبیرهایی مانند: «امین امام»، «استطوانه نظام»، «ذخیره انقلاب»، «از حواریین امام» و... یاد شده است.

البته این تعریف و تمجید‌ها تا زمانی است که چرخ زمان به نفع او می‌چرخید؛ یعنی تا خرداد ماه ۱۳۸۴ و از آن تاریخ به بعد، مواضع و اظهار نظرهای سیاسی او، موضوع بحث‌ها و چالش‌های فراوان گردید و واکنش‌های متفاوتی را از جانب موافقان و مخالفانش در پی داشت.
ـ موافقانش همواره در حمایت از وی، گذشته پرافتخارش در مبارزه با طاغوت وکارنامه درخشانش در انقلاب و جنگ، و نقش انکار ناپذیرش در عبور از بحران‌ها را به رخ منتقدان و مخالفان می‌کشند.
ـ و مخالفانش، برای کمرنگ کردن نقش برجسته او در تاریخ انقلاب و پاک کردن تمام ویژگی‌های منحصر به فردش از ذهن‌ها و حافظه تاریخ، به این جمله معروف امام راحل متوسل می‌شوند که: «میزان، حال فعلى اشخاص است‏.» پس گذشته‌ها هر چه بود ـ چه مثبت و چه منفی ـ گذشت!

اینجاست که وقتی آدمی با قیافه جدّی و حق به جانب این دو گروه مواجه می‌شود و استدلالشان را می‌شنود، سیلی از سؤال بر ذهنش سنگینی می‌کند و در شگفتی و حیرت، از خود می‌‌پرسد:

* آقای هاشمی که تا سال ۸۴ مورد احترام و مقبول همه، حتی مخالفان و منتقدان سرسخت امروز خود بود، چه شد که ناگهان ورق به زیان او رقم خورد؟ چه خطا و ذَنب لا یُغفَری از او سر زد که موجب گردید ـ به زعم بعضی‌ها ـ از مسیر نظام خارج شود و دیگر آن هاشمی سابق نباشد؟! و «وضع فعلی» او با «وضع قبلی» ‌اش متفاوت نمایش داده شود!؟

* او که در پایان کار اجرایی‌اش در دولت سازندگی، از رهبری و ولی فقیه نمره قبولی گرفت و کارنامه هشت ساله‌اش مُهر تأیید خورد و از میان دولت‌های پس از انقلاب، تنها دولت او «دولت کریمه» خوانده شد و حتی رهبر معظم انقلاب در دیدار با او و وزرایش فرمودند: «... بنده هم وظیفه اخلاقى مى‏دانم که احساس خودم را نسبت به جنابعالى ـ جناب آقاى ‌هاشمى ـ و همکارانتان عرض کنم. این دوره هشت ساله، براى کشور، یک دوره بسیار پرکار و پر تلاش و پر عاید و حقیقتاً دوره بازسازى بود. بازسازى براى ما یک آرزو بود.... آنچه در این هشت سال ریاست جمهوری شما اتفاق افتاده، از آنچه که آن روز ما آرزو داشتیم، بیشتر است و حقیقتاً کشور بازسازی شد...» (مرداد ۱۳۷۶)، حال چگونه است بعد از هشت سال دوری از مسؤولیت اجرایی، به یکباره، هم در رأس باند قدرت و ثروت قرار گرفت! هم مافیای نفتی راه انداخت، هم اشرافیگری را ترویج کرد و هم فقر و فساد را توسعه داد؟!

* چرا منتقدان آقای هاشمی هیچگاه سند و مدرکی برای اتهامات خود علیه ایشان ارائه نمی‌کنند و تنها به ایراد سخنان جنجالی و هیجانی و ارائه نشانه‌ها و سرنخ‌های گنگ و مبهم بسنده می‌کنند؟!

* چرا پیش از سال ۸۴ و یا زمان ریاست جمهوری‌اش، او را به چالش نکشیدند و از نواقص و کاستی‌هایش! سخنی نگفتند و مطلبی ننوشتند؟!

* و اصلاً مگر همین‌ حضرات نبودند که در دوران هشت ساله اصلاح طلبان (۸۴ ـ۷۶)، برابر تخریب‌های افراطیون اصلاح طلب واکنش نشان ‌داده و از آقای هاشمی دفاع و حمایت جدی می‌کردند!؟
و...

امروزه بسیاری از مردم وقتی مطالب و اظهارات منتقدان آقای هاشمی را می‌شنوند و یا مواضع سیاسی آنان را مرور می‌کنند، در ذهنشان چنین تداعی می‌شود که اختلاف این جماعت با آقای هاشمی مربوط به گذشته‌های دور است؛ یعنی اینان از سابق و از زمان دولت آقای هاشمی با او در شیوه و نوع مدیریت اختلاف نظر داشته و به دنبال فرصتی بوده‌اند که بتوانند مشکلات و نواقص دوران ریاست جمهوری او را حل و کاستی‌های مدیریتی‌اش را جبران کنند! در حالی که چنین برداشت و تصوّری هرگز درست نبوده و مطابق با واقع نیست؛ زیرا همانگونه که اشاره شد، جریان آقای احمدی‌نژاد، تا سال‌ها پس از ریاست جمهوریِ آقای هاشمی، مدافع جدی سیاست‌های او بودند و پیوسته از وی لحن حمایتی داشتند!

اکنون برای اینکه از نقطة آغاز تغییر نگرش‌ها نسبت به آقای هاشمی و اتخاذ مواضع خصمانه بر ضدّ او آگاه شویم و به دلایل اصلی تقابل و رویارویی با وی پی ببریم، لازم است به بازخوانی برخی سخنان آقای رییس جمهور و حامیان او در مورد آقای هاشمی رفسنجانی، در دو بخش: «پیش از سال ۸۴ » و «پس از سال ۸۴ » بپردازیم:

* هاشمي از زبان احمدي نژاد و حاميانش، تا سال 1384 :

* مهر ماه سال 1375، در ماه‌های پایانی ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، وقتی آقای احمدی‌نژاد استاندار او در اردبیل بود، به هنگام استقبال از ایشان، زبان به تعریف و تمجید گشوده، گفت:

«هاشمی رفسنجانی، شخصیت بزرگ انقلابی و اندیشمند و سفر ایشان به استان اردبیل باعث رسیدن این استان به جایگاه مطلوب خود است!»

* همچنين در همان ايام (30/7/75) در یک گفت‌وگوی اختصاصی با روزنامة «ایران» آن روز، ضمن تمجیدهای فراوان از آقای هاشمی اظهار داشت:

«آیت‌الله رفسنجانی، رییس‌جمهور ایران، همیشه و در همه ابعاد در صحنه‌ها و شرایط دشوار انقلاب اسلامی، از عناصر تعیین کننده است و نام ‌هاشمی در تاریخ پر افتخار انقلاب اسلامی با درخشندگی و به نیکی ثبت خواهد شد!»

* بهمن 1378، دو سال و نيم بعد از دولت سازندگي، در انتخابات مجلس ششم، آقای احمدی‌نژاد ریاست ستاد تبلیغاتی آقای هاشمی رفسنجانی در منطقة نارمک را به عهده می‌گیرد و به نفع وی، وارد میدان تبلیغات انتخاباتی می‌شود.

* 12 اسفند 1378 (پس از انتخابات مجلس ششم)، هفته نامة «شُما» ارگان حزب مؤتلفه، نگرانی‌های آقای احمدی‌نژاد نسبت به آرای آقای هاشمی رفسنجانی را اینگونه منعکس می‌کند:

«در چهارصد صندوق اول، آقای هاشمی رفسنجانی حدوداً نفر هفتم بوده است. در تهران معمولا‌ً از سیصد هزار رأی به بالا‌، روند ثابت می‌ماند اما در این مسیر آنقدر اعلا‌م نکردند که ما نمی‌دانیم چه اتفاقی افتاد که رتبه آقای هاشمی به ۲۶ و ۲۷ و حالا‌ هم سی‌ام رسیده است و تازه رفته‌اند یک کسی را آورده‌اند که می‌گوید شاکی هستم!»

* مهر ماه 1379 (سه سال پس از دولت آقاي هاشمي رفسنجاني)، آقای احمدی‌نژاد بر ضد دوم خردادی‌هایی که در آستانه انتخابات مجلس ششم برضد آقای هاشمی موج رسانه‌ای منفی راه انداخته و او را با بد‌ترین تهمت‌ها و توهین‌ها همراه کردند، واکنش نشان داد و آن را باعث تأسف و عبرت انگیز خواند و در دفاع از آقای هاشمی گفت:

«تخریب چهره‌های رقیبی که طی سال‌های اخیر انجام گرفته در تاریخ دو دهه اخیر کشورمان بی‌سابقه است؛ بطور مثال برخورد جناح دولتی در انتخابات مجلس ششم با آقای هاشمی رفسنجانی، هم تأسف بار است و هم در عین حال عبرت انگیز است و نکته‌ای نیست که به سادگی امکان توجیه داشته باشد. جمع زیادی از افرادی که ادعای حضور در جبهه دوم خرداد را دارند، بخش اصلی حیات خود را مدیون شخصیت آقای هاشمی هستند، اما به محض اینکه ایشان در مقابل زیاده خواهی‌ها و انحرافات قطعی این مجموعه ایستاد و در انتخابات مجلس ششم به تحمیلات استبدادی آنان تن نداد و تسلیم خواسته‌های غیر منطقی بعضی از این مدعیان مردمسالاری نشد، لشکر تخریب و ماشین تبلیغاتی آن‌ها هجوم خود را آغاز کرد و شخصیتی را که تا چند ماه قبل، از او به عنوان امیر کبیر دوران سازندگی یاد می‌کردند و حتی مصمم بودند با تغییر قانون اساسی دوره مدیریت ایشان را تمدید کنند، با ناجوانمردانه‌ترین و پیچیده‌ترین شیوه‌های تبلیغاتی مورد هجوم قرار دادند...!»

* طبق اطلاع و آگاهی ما، و نیز به گواهی رسانه‌ها و مطبوعات، از سال ۷۹ تا ۸۴ نیز نه تنها هیچ مطلب و ادعایی از سوی آقای احمدی‌نژاد و حامیانش، بر ضد آقای هاشمی رفسنجانی مطرح نشده، بلکه در این سال‌ها نیز برخی اظهارات و نوشته‌های جریان ایشان، همچنان لحن حمایتی از آیت الله هاشمی داشته که نمونه‌اش در بایگانی‌های مطبوعات فروان است؛ یکی از نمونه‌های روشن و صریح، مصاحبه ۱۶ ساعته روزنامه کیهان با آیت الله هاشمی رفسنجانی است که در سال ۱۳۸۲ به مدت ۱۶ ساعت انجام گرفت و در ۱۴ شمارة همین روزنامه منتشر شد و سرانجام در قالب کتابی با عنوان «بی‌پرده با هاشمی رفسنجانی» از سوی انتشارات کیهان به چاپ رسید. آقای حسین شریعتمداری در مقدمه این کتاب می‌نویسد:

«او (هاشمی) از نخستین روزی که جرقه انقلاب اسلامی زده شد تا هنگام پیروزی و از آن پس، طی ۲۵ سال گذشته، همواره در اولین حلقه یاران امام(ره) و در شمار تعداد کم شمار مسئولان عالی رتبه نظام بوده است...»

و در پیشگفتار همین کتاب آمده است:

«... به گمان ما، انقلاب صحابه صالحی داشته و دارد که عملکردشان می‌تواند معدل کارنامه انقلاب و نظام تلقی شود؛ کارنامه‌ای مملو از افتخار و البته متضمن کاستی و احیاناً خطا. این گزاره اگر صحیح باشد، بی‌گمان یکی از مصادیقش هاشمی است. مردی که اسطوره نیست، دیکته‌ای است نوشته شده، در حجم یک کتاب قطور که ۲۵ سال پیروزی و شکست، پیشروی و پسروی، مقاومت، تلاش، تلاطم، طوفان، توطئه، آشوب و خطر را در باره یک ملت، خستگی ناپذیر روایت می‌کند و پیداست که اغلاطی چند، بر این دیکته سخت و طولانی رواست...!»
* ۱۱ خرداد ۱۳۸۳ ـ حجت الاسلام آقای حسینیان رییس مرکز اسناد انقلاب اسلامی، در حالی که کمتر از یک سال به انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری مانده بود و درست در مقطعی که آقای هاشمی زیر تیغ شدید‌ترین انتقادات اصلاح طلبان بود، ایشان را به مرکز یاد شده دعوت کرد و طی سخنانی در حضورش گفت:

«از طرف همکاران خدمت حضرت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی خوش آمد عرض می‌کنم و از ایشان می‌خواهم که به من اجازه بدهند تا خوشحالی خودم و همکاران را از تشریف‌فرمایی ایشان ابراز کنم. سال‌ها بود که دوستان ما چشم به راه بودند که از این در، کسی از مسئولین و مقامات جمهوری اسلامی وارد شود و به آن‌ها یک «خسته نباشید» بگوید که الحمدلله بعد از سال‌ها چشم به راهی، این انتظار به سر آمد. واقعاً از شما تشکر می‌کنم.

خوشحالیم، نه فقط به خاطر اینکه شخصیتی را که از یاران خاص امام بوده، امروز در بین خود داریم، نه فقط به خاطر اینکه شخصیتی که معمار سازندگی زیر ساخت‌های تاریخ معاصر ایران نوین است، نه فقط به خاطر اینکه رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام را در بین خود داریم، همه این‌ها برای ما مهم است، امّا مهم‌تر از همه برای ما و همکاران، شخصیت تاریخی حضرتعالی است.
ما مردمان تاریخی هستیم که در اینجا گرد آمده‌ایم و بی‌شک حضرتعالی یکی از بزرگ‌ترین، تأثیرگذاران، تاریخ ‌سازان و تحول ‌سازان تاریخ معاصر هستید و ما از این جهت بسیار خوشحالیم که مرد بزرگی امروز می‌ه‌مان ماست که بیش از چهار دهه از عمر شریفشان را مصروف مبارزه با استبداد داخلی و استعمار خارجی و برای برقراری حکومت الهی جهاد کرده‌اند و مردی که سالیان سال حقیقتاً در راه آزادی جنگیده و آزادی جزو ماهوی شخصیت ایشان شده است. ما خوشحالیم و بسیار هم خوشحال...»

* هاشمي، از زبان احمدي نژاد، پس از سال 84) :

در ماه‌های نخست سال ۱۳۸۴، وقتی آقای احمدی‌نژاد پا به میدان انتخابات ریاست جمهوری گذاشت، او و جریان حامی‌اش، از سویی برخی کلمات و جمله‌ها، مانند: «ولایتمداری»، «عدالت محوری»، «نابودی مافیای نفتی»، «مبارزه با مفاسد اقتصادی»، «احیای ارزشهای معنوی» و... را دستمایة شعارهای انتخاباتی خود قرار دادند و با این کلمات و مفاهیم جذاب، جمعیت بسیاری را به دنبال خود کشیدند! به خصوص کسانی را که عینک خوشبینی به چشم زده و همة صداقت و پاکی را تنها در وجود وی ‌می دیدند! و از سوی دیگر، در حرکتی جدید و غیر منتظره، از تمام تعریف و تمجید‌ها دست شستند و ادبیاتی در تضاد با ادبیات پیشین برگزیدند؛ ادبیاتی که «اتهام زنی» چاشنی آن بود؛ اتهام‌هایی که هرگز برای آن‌ها سندی ارائه نشد و از مجاری قانونی و قضایی برای اثباتش اقدامی صورت نگرفت و تنها نتیجه‌ای که به ارمغان آورد، بدبینی مردم به مسؤولان نظام به ویژه روحانیت بودکه در رأس مدیریت کشور قرار داشته‌اند و نیز موجب سستی باورهای اعتقادی جامعه و خدشه دار شدن اعتماد عمومی گردید!

اکنون مروری داریم به سخنانی از آقای احمدی‌نژاد در مورد آقای هاشمی رفسنجانی که از نوع دیگر است و با بخش نخستِ سخنان ایشان تضاد کامل دارد:

* ايسنا ـ 3/3/84 (در جمع تعدادي از نمايندگان مجلس، در كميسيون تلفيق):

«مخالف رانت‌خواري و استيلا‌ي خانوادگي بر ثروت كشور هستم. من دست مافياي قدرت و قبيله را از نفت كوتاه خواهم كرد و جانم را به پاي آن خواهم گذاشت. نفت بايد بر سر سفره‌هاي مردم باشد. بحث سر بي‌عدالتي، تخريب كرامت انسان‌ها و توسعه فقر و فساد است...»

* فردا نيوز ـ 30 خرداد1384 (در دیدار با جمعی از نمایندگان مجلس هفتم):

«پيام مردم در انتخابات فرياد بلند عليه بخشي از مديريت جامعه بود كه يك حلقه از جامعه را شكل داده‌اند و با سياست‌هاي غلط اقتصادي اقدامات خود را انجام مي‌دهند و حلقه خود را كاملاً به روي فرياد مردم بسته‌اند.»

* خبرگزاري فارس ـ 2/4/84 (يک روز مانده به انتخابات، در مصاحبه‌اي اختصاصي با اين خبرگزاري):

«...من وارد محدوده ممنوعه قدرت شده‌ام؛ عده‌اي عرصه مديريت‌هاي كلان كشور را در انحصار خودشان و هم حزبي‌ها، خانواده و عوامل خودشان مي‌دانند...»

«...در ستاد دولت 15 الي 16 سال است گروهي خيمه زده است كه كشور را مال خود و ميراث خود مي‌داند...»
ملاحظه:
* ۱۳۸۴/۰۴/۰۷ ـ مقام معظم رهبري، درست چهار روز پس از انتخابات، به دنبال تخريب ها و سياه نمايي هاي صورت گرفته، در جمع مسؤولان دستگاه قضاييِ وقت، که به مناسبت هفتم تير با معظم له ديدار کرده بودند، فرمود:
«در خلال این انتخابات، برخی کار‌ها انجام گرفت که بنده به عواملی که این کار‌ها را انجام دادند، بدبینم؛ این تخریبهایی که صورت گرفت، بعضی از تخریب‌ها البته از روی بی‌توجهی بود؛ بعضی از آقایان و نامزد‌ها یا طرفداران آن‌ها با محاسباتی، حرفهایی نسبت به نظام زدند که واقع بینانه نبود؛ خیلی از مثبتات نظام، از کارهای بزرگ نظام نادیده گرفته شد و سیاه نمایی شد و پیشرفت‌های عظیمی که به وسیله دولت‌ها در این سال‌ها به وجود آمده، ندیده گرفته شد؛ این‌ها از روی غفلت بود، لکن بعضی از این تخریب‌ها از روی غفلت نبود، تعدادی از نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری مورد تخریب قرار گرفتند، تخریبهای غیرمنصفانه و ناجوانمردانه؛ حتی شخصیت موجّهی مثل آقای هاشمی رفسنجانی که شخصیت محترم و با سابقه‌ای است، از دم این تخریب‌ها در امان نماند، این حادثه بدی بود. رحمت الهی را نباید با اینگونه کار‌ها آلوده کرد؛ با اینکه ما تأکید کرده بودیم، امروز چون گذشته است، من نصیحت می‌کنم؛ اما مسئولان قضایی و غیر قضایی، غیر از نصیحت، وظایف دیگر هم دارند؛ آن‌ها عوامل این تخریب‌ها را تعقیب کنند و آن‌ها را پیدا کنند...»

انتظار می‌رفت پس از این توصیه‌های جدّیِ رهبری و اظهار نگرانی معظم له از تخریب کارهای مثبت انقلاب و نیز پایان یافتن انتخابات و روشن شدن وضعیت ریاست جمهوری، تخریب‌ها و اتهام زنی‌ها به پایان برسد وکمترین توقع از مدعیان ولایتمداری این بود که دست از اقدامات تخریبی خود بر ضد آقای هاشمی بردارند، و به کلی گویی‌ها، مهمل بافی‌ها و اتهام پراکنی‌ها پایان دهند، لیکن متأسفانه آنان نه تنها کوچک‌ترین تغییر در گفتار و رفتار خود ندادند، بلکه طعن‌های خود را گزنده‌تر و حرکت تخریبیشان را تند‌تر هم کردند و با حدّت ‌وشدّت هرچه بیشتر بر حملات خود افزودند.
روزی از مافیای قدرت و ثروت بر محور هاشمی دم زدند، روزی دیگر برخی از همراهان و مدیران منتسب به او را متهم به همسویی و جاسوسی به نفع دشمنان کردند و برخی دیگر را اتهام غارت بیت المال زدند و وعده افشای اسامی آنان را دادند. و بالاخره با راه انداختن پیکار سیاسی بی‌سابقه، راه هر نقدی را ـ که در سالمسازی مدیریت کشور مؤثر است ـ بستند و آن را با پاسخ های کوبنده و تهدیدهای شکننده مواجه کردند و حتي در چند روز اخير نيز وقتي مسئولان «فصلنامه مطالعات بین المللی» ملاقاتی با آقاي هاشمی رفسنجانی داشتند تا عملکرد دولت او را در حوزه سیاست خارجی مورد ارزیابی و بحث و گفت و گو قرار دهند و متن آن در شماره بهار 1391 فصلنامه به چاپ رسید، بار ديگر بخشي از آن گفت وگو بهانه اي شد تا ايشان از سوي همان افراد و جريان و با همان اهداف، مورد هجوم قرار گيرد.
بالاخره بايد بپذيريم که اينگونه حرکت ها شايسته جامعه ما نيست و ديگر همچون سالهاي گذشته طرفدار چنداني ندارد، براي اينکه فعالان و نظريه پردازان سیاسی نظام بتوانند نقش خود را در دوام و استمرار حرکت انقلاب در منطقي ترين و پرفایده ترین شکل ایفا کنند، لازم است از سرعت اين روند کاسته شود و در جايي و نقطه اي متوقف گردد.
و باید باور کنیم که دیگر، مردم:
ـ از فاصله فاحش میان اخلاق و سیاست نگران‌اند،
ـ از بی‌دینی‌ها با نام دفاع از دین! در شگفتند!
ـ از ایراد اتهاماتی که هرگز ثابت نشد و فقط اعتماد عمومی را خدشه دار کرد، بیزارند!
ـ فرافکنی‌ها به شیوه سال ۸۴ را به خوبی شناخته‌اند.
ـ از شعارهای تکراری و وعده‌های عمل نشده ملول و خسته‌اند
ـ و بالاخره گوش‌ها از شنیدن حرف‌های طعن آمیز، گزنده و ملال آور در رنج و عذاب‌اند!
پس بايد فکری کرد و از میان این همه «بیراهه»، «راه» را جست! ترويج بداخلاقي ها و بي توجهي و غفلت از معيشت مردم تا کي؟!
مردم گناه دارند، این‌ها جواب خوبی‌های مردم نیست!

* علي ورسه اي


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا

برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می

خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و

به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن

دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه

کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای

زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از

برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز

هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من

سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر

مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و

برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران

صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت

که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم

بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی
ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

سلام به شما مهربون

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگری
میخورد تیر اجل بر پر و بال من و تو
مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی
گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو
........................................
ماه فروماند از جمال محمد            سرو نباشد به اعتدال محمد
سعدي اگر عاشقي كني وجواني            عشق محمد بس است و آل محمد
امام صادق (ع)فرمود:هیچ عملی برتر وگرامی تر از صلوات در قیامت نیست وسنگین ترین عمل در ترازوی اعمال است.
صلوات:بهترين هديه از طرف خداوند به انسان.

صلوات:تحفه اي از بهشت.

صلوات:روح را جلا مي دهد.

صلوات:عطريست كه دهان را خوشبو مي كند.

صلوات: نوري در بهشت.
صلوات:جواز عبور انسان به بهشت.

صلوات:انسان را در سه عالم بيمه مي كند.

صلوات:برترين عمل در روز قيامت.

صلوات:سنگين ترين چيزي كه در قيامت به ميزان عرضه مي شود.

صلوات:محبوب ترين عمل.

صلوات:آتش جهنم را خاموش مي كند.

صلوات:زينت نماز است.

صلوات:گناهان را از بين مي برد.

صلوات:فقر و نفاق را از بين مي برد.

صلوات:بهترين داروي معنوي است.
برمحمد وآل محمد صلوات

منبع : http://rahmat14.blogfa.com/



نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

شعری لکی در وصف دایی شهیدم محمدمراد گراوند                                      

 

 هر وعراخ وآمریکا وانگلیس              حمله وان برده ایران چو ابلیس

ارا دفاع وخاک ودینمان                    رشیای خوین هزار کر شیرینمان

هزاران کر نمرزی وتالی شهیدانمان           اون ومردن بین مایع آوازمان

فرمانده دیدبانی لشکر ۵۷لرستان            گه نبرد شیرانه بی وخاطر ایمان

هت حق باری اوجا اکر دلیره                  الله اکبری چو غرش شیره

موتی جنگ کن جنگ دین                     ار شهید نوینان بی ارزش مردین

وتوتی پشت ا جپهل پاوفرار                 روزگاری مان  ا راس کار

نه درن رحم کمی                          نه پاکا مکن اسر چمی

جنگ ارا دین شیرین مزانسی            دشمن ناپاکی بی دین مزانسی

داوطلو پرچم زنی ادیم خاک عراخ بی         دشمن ا کارل ا دلیره داخ بی

قرار بی وکربلا ۵ بصره بگیری                 گه ایران کشته بی هزار شیردلیری

درده دلی دوری ویاری بی                   عشق لیلی (جپه)آوازه وافتخاری بی

همیشه وشون سراو یاری بی                 تا اخر شهادت نثار ی  بی

بیننده وشنوندی نمکنی فراموش            تفنگ هیزه من تا گیان بن و لوش

شلمچه جای که گه خوینی رشیای        شهادت وطالیا نویسیای

هف سال پاسدار افتخاریش افتخارمان        جاکی کشته بینش کربلامان

هف سال جنگی جو هف خان روسم پروافتخاربی 

هرچند روسم افسانه ولی  ای افسانه وار بی    

  شعر آرمان ملکی                          

منبع : وبلاگ "لکستان داجیوند هلیلان"    http://dajivand.blogfa.com/      



نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط سعيد گراوند کلسرخي

سال نو بر همگان مبارک
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
نقدی بر به این کلمات توجه کنید: داداش جان، بچسبیم، گیر سه پیچ ، نامردی و بی معرفتی، برایتان کمپوت می آورم، ، یک مشت مطلب، مخلصتان هستیم، همکاران من پیچ و مهره ای شده اند،كمي با هم صفا كنيم و ....

اشتباه نکنید! این عبارات نه چندان جالب، شنیده های خبرنگار ما در قهوه خانه ها نیست، به دوستان بیکار سرکوچه هم ربطی ندارد که قول گرفته اند با تولید دو نیم میلیون شغل، دست از این کارها بردارند... نه! نه! این ها سخنان رییس جمهور ایران در مجلس شورای اسلامی است!



بله، بالاخره احمدی نژاد آمد! با هزار شوخی نچسب و توجیهات شیرین هم آمد! او بالاخره با تراشیدن هزار بهانه و لطایف الحیل دولتی ها برای نیامدن، قبول زحمت کرد و به مجلس آمد تا به سئوالات نمایندگان پاسخ دهد، اما چه آمدنی؟! چه پاسخی؟ چه تبیین و توجیهی؟ ... و چه مجلس و عجب رییس جمهوری!


دکتر با همه چیز شوخی کرد! حتی "بگم ...بگم"! لفظ مشهور خویش را هم به باد تمسخر گرفت تا با این سیاست و طفره روی ها، مجلسیان در این دم دمای عید "کمی هم بخندند" و "صفا کنند" تا شاید از خیر سئوال از رییس جمهور بگذرند!

جلسه آغاز شد، احمدی نژاد چونان سابق آمار داد! پرسیدند: "چرا بودجه مترو را نمیدهی" ، پاسخ داد که "دادیم"، سئوال شد : "سرنوشت یک میلیارد پول بی زبان گمشده چه شد؟" ، با خنده های شیرینش پاسخ داد: "من چه می دانم! برید بگردید ببینید کجاست!"

گفتند: "تولید از بین رفته"، می گوید: "تولیدات کشور رشد زیادی داشته است". سئوال شد که "نرخ رشد اقتصادی پایین و پایین تر رفته" ، شنیده شد : "رشد اقتصادی سال 90 بیشتر از سال های قبل است"

از گرانی ها و اجرای شتاب آلود طرح هدفمندی نالیدند، دکتر تکذیب کرد و پاسخ داد: "گرانی های اخیر ربطی به هدفمندی ندارد". تیر خلاص هم بر قلب مجلس کوفت و گفت: "به اعتراف دوست و دشمن، عالی عمل کردیم. بیشترین حمایت را از تولید داشتیم" ، بی آنکه اشاره ای به سخن و نام یکی از هزاران دشمن و منتقد و حتی دوستی کند که به زعم او، "اقدامات دولت را عالی" خوانده اند.

او چون همیشه، به بهانه این که اقداماتش در چارچوب و حوزه عملیاتی اش نیست، شانه از مسئولیت این ناکامی ها که ذائقه ملت را دیری است تلخ می­دارد، خالی کرد و خویشتن را رندانه تبرئه ، و چون همیشه در برابر پرسشگران ، سپر "طفره روی­های لفظ پردازانه"، پیش روی خود گرفت و بیم و هراسی نیز به دل خویش راه نداد.

خنده دار اینجاست که او با همان لحن مشهورش از اساس، 11 روز خانه نشینی را تکذیب کرد! "من و 11 روز خانه نشینی، اینم دیگه از اون حرفاس"، دکتر البته فقط منکر این ماجرا نشد، بلکه به طفره روی های خود ادامه داد و "11 روز خانه نشینی" را نه  اعتراض نمایندگان به"تمرد او از دستور رهبری" که مخالفت مجلسیان با "استراحت رییس جمهور پرکار"، تعبیر کرد! و حتی گفت: "همه به من میگن استراحت کن. حتی یک روز هم کارها تعطیل نشده است. همکاران من پیچ و مهره ای شده اند . همشان تو مراکز قلب پدرشان در می آید. این وصله ها به دولت نمی چسبد"



احمدی نژاد، در بخش دیگری از سخنانش به ماجرای استفاده تلویزیون از تیپ های خاص در 22 بهمن و انتخابات اشاره کرد و گفت: "به محضی که این دوران گذشت یقه این افراد (کسانی که حجاب اسلامی را رعایت نمی کنند) می گیرند"

شبروانه و رندانه پاسخ دکتر، باز هم انداختن توپ به زمین رقبا آنهم در میدان میزبان است، همین! ماجرا اساساً ربطی به دولت ندارد! تمام!

... و فقط ، باز هم جمله ی معروفش در بحبوحه ی انتخابت ریاست جمهوری 84 در ذهنم نقش بست که "مشکل ما مشکل موی بچه های ماست" و البته متعاقباً این خبر که : "احمدی نژاد قانون برخورد با بدحجابان را ابلاغ کرد"، او همین تناقضات را بی آنکه در دولت خویش جستجو کند، طلبکارانه در مجلس عنوان کرد که گویی واقعاً مجلس در راس امور است!

احمدی نژاد برد! آنهم مقابل مجلسی که نه به خاطر "نجابت" و "رواداری" و "سماحت" که از سر "ضعف" ، "ناهمگونی" ، "ناهماهنگی" ، "انفعال و رکود فکری" و صد البته "قلت خرد و کثرت جهل"، بازی را به رییس دولت واگذار کرد. مجلس هشتم نیز در آخرین روزهای عمرش، شکستی تلخ خورد، نه البته در مقابل "منطق" و "هوش" و "درایت" و "تدبیر" که در برابر رویکردی بی ریشه و تردستی­های کلامی و البته "مذموم" که دیری است بر پیشانی سیاست هایش نقش بسته و تک دلیل پیروزی های ظاهری اوست!


(... و البته از حق نگذریم، بودند نمایندگانی از جنس "مدرس" که جز تلاش بی وقفه برای طرح سئوال از رییس جمهور، به خاطر شوخی های غیرمعمول و پاسخ های عجیب ،  عرق شرم و خجلت به رخسار داشتند)

از دید نگارنده، مهمترین نقطه و نکته ی پیروزی احمدی نژاد، همان بود که  در صحن علنی مجلس و در مقابل دیدگان 300 نماینده، مجلس را به "حضیض امور" رساند و دم برآورده نشد.او نه تنها [به ادعای خود] مستدل، ثابت کرد که مجلس در راس امور نیست ، بلکه با حضورش و انفعال و سکوت ، غفلت و یا حتی تساهل و لبخند رضایتمندانه عمده ی مجلسیان، اثبات کرد اساساً مجلس هشتم، مجلسی نیست که بخواهد در راس امور باشد!

آخر سخن آنکه ، ادبیات، لحن و سخنان احمدی نژاد در مجلس ، می تواند تلخ ترین شوخی پایان سال 1390 باشد، شوخی ای که ماهیت او را برای هزارمین بار بر آفتاب می افکند و طمع خام تئوریسین ها و دوستان پرمدعا و عشق قدرتش را زیر خورشید حقیقت می سوزاند.

* مصطفی فقیهی

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
خانم دکتر فاطمه طباطبایی، عروس امام و همسر مرحوم حجت الاسلام سید احمد خمینی، در بیان یک جمله ای خود از ویژگی مهم همسرش می گوید: لوطی و جوانمرد بود.

به گزارش انتخاب به نقل از بازتاب؛ دکتر غلامعلی رجایی در یادداشتی به گفتگوی روز گذشته خود به شرح دیدار و گفتگویی با عروس امام پرداخت و نوشت: دیروز که برای حضور در جلسه دفاعیه پایان نامه یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد رشته تاریخ  به پژوهشکده امام و انقلاب اسلامی رفته بودم، با هماهنگی قبلی توفیفی دست داد تا دقایق پربرکتی را نه چندان کوتاه با سرکار خانم دکتر فاطمه طباطبایی، همسر ارجمند یادگار مرحوم حاج سید احمد آقا خمینی، - که این روزها سالگرد رحلت زودهنگام اوست- داشته باشم.

در این دیدار با خانم دکتر طباطبایی بحث های گوناگونی شد وقتی که خواستم از خدمتشان مرخص شوم با توجه به مصادف بودن این ایام با سالروز درگذشت حاج احمد آقا و اینکه شنیده بودم امروز 5 شنبه مراسم سالگرد ایشان را در بهشت زهرا می گیرند- که مجلسی عمومی نیست و خانم دکتر می گفت فقط خودمان هستیم- از ایشان خواهش کردم با توجه به این که قصد دارم مطلبی درباره حاج احمد آقا بنویسم  و همجون سال قبل به امام و فرزند ایشان ادای دینی هرچند اندک داشته باشم نکته ای را درباره یادگار امام بفرمایند تا از آن به عنوان مدخل یادداشتی که می نویسم استفاده کنم.

تا گفتند مشکل است گفتم پس من سوالی می کنم تا شاید شما راحت تر به سراغ مطلب بروید و پرسیدم :پس از گذشت این همه سال  کدام صفت و ویژگی از احمد آقا هنوز در ذهن و نظر شما برجسته تر از بقیه ویژگیهای ایشان است، تاملی کوتاه کرده و گفتند : لوطی بود. اضافه کردم : جوانمردی شان ؟ گفتند: بله جوانمردی ایشان. احمدآقا خیلی لوطی و جوانمرد بود . هنوز در نظرم این ویژگی او ویژگی مهمی است.

 

از ایشان خواستم این  مساله را با ذکر نمونه هایی بیشتر توضیح بدهند. گفتند: افرادی بودند که در دوران غربت و تبعید امام نقش عمده ای در همراهی با ایشان در امر مبارزه داشتند ولی بنا به دلائلی به گوشه ای افتاده بودند و کسی هم از آنها احوالی نمی پرسید و سراغی نمی گرفت اما احمد با حساسیت خاصی به سراغ یکایک آنها می رفت و نسبت به آنها محبت می نمود. پرسیدم : حتی در شهرستانها؟ گفتند: بله حتی به شهرستانها می رفتند .وقتی از احمدآقا می پرسیدم جریان رفتن شما پیش اینها چیه؟ می گفت اینها برخلاف حالا که نام بردن از امام برایشان نام و نانی دارد !  در زمانی که طرفداری ازامام  ثمری جز زندان و تبعید وشکنجه  نداشت محکم پای اعتقادشان به امام ایستادند و همه سختی ها را هم به جان خریدند.جالب اینکه بعضی از آنها هم منتقدین وضع موجود بودند.


خانم طباطبایی گفتند:حتی رسیدگی ایشان به عموجان- مرحوم آیت الله پسندیده برادر بزرگ امام- هم دراین جهت بود، نه از این جهت که ایشان عموی او بودند که البته آن هم بود. احمدآقا می گفت عمو درشرایط سخت پس از دستگیری وتبعید آقا با اینکه روحیه مبارزه نداشت و سرگرم زندگی  خودش بود بخاطرامام ترک وطن کرده و از خمین به قم آمد و با وجود مخالفت شدید ساواک ومراقبتهای سختی که مراجعه طلاب ومردم به بیت امام اعمال می شد، در بیت امام راباز نگاه داشتند.احمد برای  کارهای شخصی عموجان دو نفر را گذاشته بودند تا ایشان ازهرجهت راحت باشند.

بحث که به اینجا رسید فرصت راغنیمت شمردم و پرسیدم :چه صفت دیگری از مرحوم احمدآقا درنظرتان مهم می نماید؟ گفتند: احمد آقا انسان آزاده ای بود .آزاداندیش بود. گاهی ایشان نظرات منتقدین و حتی مخالفین خودش را که برای من بیان می کرد می گفت البته هرچند حرفهای اینها درباره من درست نیست ولی به آنها حق می دهم چون از زاویه ای که به من بعنوان  فرزندامام نگاه می کنند نباید تصویری غیر از این تصویر در ذهنشان مجسم شود.

از خانم طباطبایی با اشاره به ماجرای دیداری که ایشان  در سال آخرعمرخود با یکی ازعرفای قم- مرحوم آیت الله غروی – داشته اند سئوال کردم اظهار بی اطلاعی نمود لذاعرض کردم آقای غروی تا احمدآقا را دیده به ایشان با لحن معنا داری این شعر شهریار را گفته که: آمدی جانم به قربانت ولی حالاچرا؟! که بعد هم احمدآقا که آدم  بسیارباهوشی بوده بلافاصله به آقای غروی گفته: یعنی رفتنی ام آقا؟!

 و اصرار می کرده تا حقیقت مطلب را بداند و مرحوم آقای غروی هم ناچار شد از گفتن اصل مساله شانه خالی کند.

خانم طباطبایی تا این حرف را شنید گفتند: بله .علاوه براین خود ایشان چند ماه قبل ازرحلتش به من گفت در خواب امام را دیده که به او فرموده احمد، این پنجاه سال زندگی ارزش این را ندارد که آدم زندگی ابدی خودش را فدای لذتهای آن بکند. احمد می گفت امام در این خواب دستش راتکان داد و گفت:احمد، اگردستت رادردنیا اینطوری تکان بدهی ،اینجا که آمدی از توسوال می کنند به چه منظوری دستت را اینطوری تکان دادی .

این روزها هم می گذرند و می روند.مثل روزهایی که گذشت و رفت.اما اگر کسی این روزها نگاهی به روزنامه ها واخبار وبرنامه های مختلف رسانه ملی داشته باشد از غربت امام و فرزند امام وغربت یاران روزهای سخت امام درمبارزه وتبعید دلش می گیرد. اینها چنان به حاشیه رفته و کنارزده شده اند که انگارنبوده اند!

عجب غربتی، به کدامین خطا و جرم؟ چرا سالگرد فرزتد امام باید اینگونه غریبانه باشد که جز خواص از آن مطلع نباشند! آیا این روزهای غربت را پایانی نخواهد بود؟


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

سلام ودرود صلوات خداوند بر روح پدرم نورکرم گراوند وروح شهید والامقام محمد مراد گراوند


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

 
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا

برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می

خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و

به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن

دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه

کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای

زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از

برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز

هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من

سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر

مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و

برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران

صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت

که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم

بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی

ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

پس از حضور یکباره سید محمد خاتمی در روز گذشته در یکی از شعب اخذ رای در دماوند و حضورش در انتخاباتی که پیش از آن شروطی را برای حضور اصلاح طلبان در آن مطرح کرده بود، موجی از انتقادات و هجمه ها به سوی وی سراریز شد.

به گزارش سرویس سیاسی "انتخاب"؛ پس از گذشت یک روز صبح امروز حسین نورانی نژاد روزنامه نگار و فعال سیاسی با حضور در دفتر ایشان برای لحظاتی با وی به گفتگو نشسته و علت حضور یکباره ایشان را در انتخابات روز گذشته جویا شده است.

متن این یادداشت به نقل از صفحه فیس بوک وی به شرح زیر می باشد:

امروز ساعاتی خدمت آقای خاتمی بودم. کاملا در جریان سنگینی فضای بوجود آمده در پی رای دادنشان بود و این فضای سنگین تا نزدیک ترین افراد و بستگان آقای خاتمی امتداد داشت. آقای خاتمی اولین چیزی که گفت "بسیار سخت بودن” تصمیمی بود که دیروز اجرا کرد. گفت که نسبت به تبعات عاطفی رایش در بین همه دوستان و جوانان آگاهی داشته و نسبت به آن احساس مسئولیت سنگین و دلنگرانی می کرده. اما "اخبار نگران کننده ای طی دو روز منتهی به انتخابات، درباره برنامه و نقشه های تندروهای جریان حاکم در زمان پس از انتخابات دریافت کرده بود که حرکتی غافلگیرکننده را برای بر هم زدن آن ایجاب می کرد.”

 او تاکید بر پیچیده بودن شرایط سیاسی داخلی و بین المللی کرد و ابعاد متعددی از موضوعات مختلف که هر لحظه بر تصمیمات می تواند اثرگذار شود، بر این اساس خواستار درک این پیچیدگی ها از سوی همگان شد. او گفت مدعی این نیست که درست ترین تصمیم ممکن را گرفته، ولی سعی کرده با رعایت همه این جوانب و پیچیدگی ها اقدام کند. در تمام این توضیحات آقای خاتمی دلنگرانی اش بر عواطف آسیب دیده و حفظ انسجام نیروهای اصلاح طلب را مورد تاکید قرار می داد.

ایشان البته در صدد گفتگویی مستقیم با مردم است و به زودی حرف هایی را با مردم در این باره مطرح خواهد کرد، چه تاکید داشت بر اینکه اتکای او به همین مردم و عواطف و آرمان های پاک آنهاست.

او در مقابل این نظر که آبرویش را در این میان به خطر انداخته، گفت که دلنگران آبروی خودش نیست، او دلواپس ....، حصرها، اصلاحات، و نقشه های شومی است که پیشاروی مردم، آرمان های انقلاب، جمهوریت و اصل نظام است. این را هم اضافه کنم که خاتمی هرگونه فشار پیدا و پنهان، معامله و پیغامی را تکذیب کرد و در مقابل این پرسش که دیروز بر روی برگه رایش چه نوشته است، گفت: "جمهوری اسلامی”.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

منبع : میرملاس .   عکاس : امین آزادبخت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

اللهم عجل الولیک الفرج
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

به گزارش میرملاس نیوز ، طبق آخرین شنیده های موثق دکتر تقی زاده که توسط هیات نظارت استان رد صلاحیت شده بود ، طبق ابلاغی که از وزارت کشور به فرمانداری کوهدشت رسیده تایید صلاحیت شده است . و برای ادامه راه کاندیداتوری خود…

 

دکتر تقی زاده تایید شد…

 

طبق آخرین شنیده های موثق دکتر تقی زاده که توسط هیات نظارت استان رد صلاحیت شده بود ، طبق ابلاغی که از وزارت کشور به فرمانداری کوهدشت رسیده خبر از تایید صلاحیت ایشان می دهد و برای ادامه راه کاندیداتوری خود مشکلی نخواهد داشت.

چند روز پیش خبرهایی  از تایید و احراز صلاحیت حاج علی کورانی فر نیز به گوش می رسید که با گفت وگوی میرملاس نیوز با ایشان خبر فوق را تایید نمودند و اظهار داشتند که در چند روز آتی به صورت قطعی نیز از طرف شوای محترم نگهبان اعلام خواهد شد.

میرملاس نیوز در صو رت دریافت جدیدترین اخبار از اعلام وضعیت صلاحیت دیگر کاندیداها را به اطلاع همشهریان عزیز خواهد رساند…

منبع : سایت میرملاس


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

جا دارد این سؤال را از خود بپرسند که آیا قرار بود جمهوری اسلامی به اینجا برسد، و آیا بنیانگذار این نظام هم چنین چشم‌اندازی را برای انقلاب اسلامی و حکومت برآمده از آن ترسیم می‌کرد؟ آیا بنا بود چنین استبدادی حاکم شود و سرنوشت ایران اسلامی به اینجا برسد؟

پاسخ به این سؤال، سهل و ممتنع است؛ ساده است از این لحاظ که می‌توان به‌مانند تبلیغات یکسویه‌ی صداوسیمایی، امام را همسو و همراه با شیوه‌ی کنونی حاکمیت معرفی کرد و چهره‌ی او را نیز به عملکردهای زشت پس از او آلوده ساخت، و دشوار و بلکه غیر ممکن است، از آن جهت که نمی‌توان از مرزهای زمان و موقعیت به سادگی فراتر رفت و نیز شاید حتی نتوان امام را از آنچه پس از او آمده، به کلی جدا کرد.

اما دست‌کم یک کار را می‌توان کرد، و آن اینکه سخنان صریح و بی‌پرده‌ی آن فقیه فقید را دوباره خواند؛ شاید از این رهگذر، نسبت او با عملکردهای امروزی ارباب قدرت مشخص شود، تا لااقل بدانیم چگونه است که امروز همه یا اکثر همراهان دیروز امام، با وضع موجود مخالف‌اند و از جور و جفای حاکمیت به فریاد آمده‌اند، و نیز بفهمیم که آیا حاکمان فعلی ایران، ادامه‌دهندگان واقعی راه خمینی‌اند یا غاصبان حکومت و به بیان امام، «نااهلان و نامحرمان» که قرار بود نگذاریم انقلاب به دست آنها بیفتد.

این سخنان، همگی از امام خمینی است:

- حکومت اسلامی هیچیک ار انواع حکومت های موجود نیست ؛ مثلا استبدادی نیست که رئیس دولت مستبد و خود رأی باشد ، مال و جان مردم را به بازی بگیرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف کند ، هرکس را اراده اش گرفت بکشد و هرکس را خواست انعام کند . . . رسول اکرم (ص) و حضرت امیر المؤمنین(ع) و سایر خلفا هم، چنین اختیاراتی نداشتند. (ولایت فقیه ،ص۵۲)

- حکومت اسلام حکومت قانون است . در این طرز حکومت ، حاکمیت منحصر به خدا است و قانون فرمان و حکم خدا است. قانون اسلام یا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامی حکومت تام دارد. (ولایت فقیه،ص۵۳)

- اسلام مثل حکومت ها ی دیگر نیست . بین حکومت اسلام و حکومت های دیگر فرق های زیادی هست ؛ یکی از آنها این است که حکومت اسلام یک حکومت عادل است . (صحیفه نور،ج۷ص۲۸۴)

- در این رژیم اسلامی ، الان ما خیلی مسوولیت داریم ؛ مسوولیت بزرگ داریم و آن حفظ آبروی اسلام است. (صحیفه نور،ج۷ص۲۸۵)

- ما هم که حکومت اسلامی می گوییم ، می خواهیم یک حکومتی باشد که هم دلخواه ملت باشد و هم حکومتی باشد که خدای تبارک وتعالی نسبت به آن بگوید که اینهایی که با تو بیعت کردند با خدا بیعت کردند. (صحیفه نور،ج۳ص۱۱۱)

- ما یک حکومتی می خواهیم که قانون باشد ، تابع قانون باشد ، نه یک حکومتی که تابع شیطان باشد. (صحیفه نور،ج۳ص۱۱۱)

- مغرور نشوید که شما فرماندار هستید . این کلمه فرماندار مال وقتی است که فرمان باشد و فرمانبر باشد و برادری نباشد . . . (صحیفه نور،ج۸ص۱۴۵)

- عهده دار شدن حکومت فی حد ذاته ، شأن و مقامی نیست بلکه وسیله اجرای احکام و برقراری نظام عادلانه اسلام است… و بدیهی است که تصدی حکومت ، بدست آوردن یک وسیله است نه این که یک مقام معنوی باشد ، زیرا اگر یک مقام معنوی بود کسی نمی توانست آن را غصب کند یا رها سازد.(ولایت فقیه ،ص۶۹)

- موضوع ولایت فقیه مأموریت و انجام وظیفه است . (ولایت فقیه ،ص۶۹)

- حضرت علی (ع) درباره این که چرا عهده دار کار حکومت شده می فرماید ، برای اینکه حق را برقرار کند و باطل را از میان بردارد . فرمایش امام این است که خدایا تو می دانی ما برای بدست آورد منصب و حکومت قیام نکرده ایم بلکه مقصود ما نجات مظلومین از دست ستمکاران بود ، برای این بود که : « خداوند از علماء تعهد گرفته و آنان را موظف کرده که بر پرخوری و بهره مندی ظالمانه ستمگران و گرسنگی جانکاه ستمدیدگان سکوت ننمایند.» ولایت فقیه ،ص۶۹)

- اگر پیغمبر یک شخص دیکتاتور بود ، همه از او می ترسیدند ولی دیکتاتوری در کار نیست ، می خواهیم جلوی دیکتاتور را بگیریم. ولایت فقیه ، ولایت بر امور است که نگذارد این امور از مجاری خودش بیرون برود. نظارت کند بر مجلس ، بر رئیس جمهور . . . بر ارتش . . . می خواهیم ضد دیکتاتوری باشد ، ولایت فقیه ضد دیکتاتوری است نه دیکتاتوری. (صحیفه نور،ج۱۰ص۲۹)

- ما عدالت اسلامی را می خواهیم در این مملکت برقرار کنیم . اسلامی که راضی نمی شود حتی به یک زن یهودی که در پناه اسلام است تعدی بشود . اسلامی که حضرت امیر سلام الله علیه می فرماید: اینکه لشگر آمده است و خلخال را از پای فلان زن یهودی ای که ملحد بوده است درآورده ، چنانچه بمیریم برای ما ملامتی نیست.(صحیفه نور،ج۱۰ص۱۶۹)

- اسلام بزرگ تمام تبعیض ها را محکوم نموده و برای هیچ گروهی ویژگی خاصی قرار نداده و تقوا و تعهد به اسلام تنها کرامت انسانهاست. (صحیفه نور،ج۱۰ص۱۹۷)

- اگر دولتی را دیدید که خلاف می کند ، ملت باید به او تودهنی بزند. اگر دستگاه جابری را دید که می خواهد به آنها ظلم کند باید از او شکایت کنند و دادگاهها باید دادخواهی بکنند و اگر نکردند ، خود ملت باید دادخواهی بکند ، برود توی دهن آنها بزند . در جمهوری اسلامی ظلم نیست ، درجمهوری اسلامی زورگویی نیست. . .(صحیفه نور،ج۵ص۲۳۷)

این جملات، چکیده‌ی دیدگاههای امام راحل درباره نسبت اسلام و ظلم، نسبت قانون مداری و عدالت، نسبت استبداد و ولایت فقیه و نسبت دیکتاتوری با مشکلی پیامبر و ائمه را نشان می‌دهد. آیا امامی که صداوسیمای جمهوری اسلامی امروز به جوانان معرفی می‌کند، با این امام یکی است؟ آیا رفتاری که حاکمیت فعلی با منتقدان خود انجام می‌دهد، بر این آموزه‌ها منطبق است؟ و آیا امروز به آنچه امام می‌خواست، رسیده‌ایم؟

اگر یک زمانی خلخال از پای یک زن یهودی به ستم بردند، اکنون با ضربه‌ای جان از زنی مسلمان ستانده‌اند. اگر مردن بر ستمی که بر زن یهودی رفت، حق است، بر ستمی اینچنین که بر زنی مسلمان رفت چگونه باید فغان کرد؟ اگر عدالت جاری است، پس چه دلیلی برای آزادی آن حمله‌کننده‌ی جانی است؟ و اگر جنایتی در کار نبوده است، پس چه دلیلی برای دفن شبانه وجود داشته است؟ پس مدعیان پیروی از امام کجا هستند؟ مگر خداوند از علما تعهد نگرفته است که بر ظلمی که بر ستمدیدگان می‌رود، سکوت نکنند؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

سلام ودرود خداوند بر همشهریان عزیز و گرامی

لطفا برای نظر سنجی به سایت "کلسرخ" به آدرس زیر کلیک کنید

 www.kalsorkh.com


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

این مرد کسی است که تمام کره زمین را تحت تاثیر قرار داده و مسیر تاریخ را عوض کرد.

به خانه ای بنگرید که در آن زندگی کرده است.

او یکی از پیروان مکتب علــی(ع) است

راستی علـــــی چگونه بوده است؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

خدایا: تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ،از آوردن برق امیدی در نگاه من ،از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .

خدایا: تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو ،زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است ،از شادی توست که من در دل می خندم،از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم . نمی توانم خوب حرف بزنم . نیروی شگفتی را که در زیر کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب،دریاب.

خدایا: من ترا دوست دارم ،همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت می دهند،شاهد بوده اند و شاهد هستند.



آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است ،آینده تو تنها آرزوی من است.

خدایا: اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان و جاودان آسیب نا پذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خدایا: مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار، تا، به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

خدایا: رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

خدایا:رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدایا:مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

خدایا:مرا در ایمان  اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.

خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا:به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن
نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

عزیز جفاکار به بطلمیوس سوگند که نیروی عشقت کسر عمرم را معکوس نموده و به خرمن هستی‌ام آتش زده است. انگار عمر من تابع وفای توست.

قامت رعنایم از هجر تو منحنی شده و تیر عشقت همچو برداری که موازی اّرزوهایم تغییر مکان داده باشد شلجمی قلبم را ناقص ساخته است.

شب‌های فراق که با حرکتی تناوب مانند مکعبی این رو و اّن رو می شود چنان نحیفم ساخته که هرگاه به مزدوج خویش در آئینه می‌نگرم خیال می کنم از زیر رادیکال بیرونم اّورده‌اند.

در دایره عشقت اسیرم و مرکزی نمی یابم که آنی فارغ از خیال تو معادله n مجهولی زندگی‌ام را حل کنم. . .



دیشب فیثاغورث را به خواب دیدم که از وجود سرگشته‌ام مشتق میگرفت، خدا خدا کردم که ریشه‌ای نیابد تا همیشه سیری صعودی به سوی تو پیدا کنم.

 اما ناگهان خیال کردم که تابع نیستم و چون این سخن با وی در میان نهادم فرجه لبهایش به مسطحه 90 درجه از هم به خنده‌ای جنون آمیز گشوده گشت و گفت: «ای حیران وادی سینوس عشق مگر ندانی که پرانتز وجودت بستگی مستقیم به تغییرات دل معشوق دارد؟

لذا از بی خبری خویش معذرت خواسته از محضرش بخشایش طلبیدم .

هر شب چون پلک‌هایم به هم مماس می شود و حدی به بینها یت می‌یابم تو را می بینم با زیبایی ونوس به قوه n به سویم میل داری و  زمانی که شکل بعلاوه پیدا می کنم در می یابم که منحنی های آرزوی من و وصال تو نقطه ی برخوردی ندارند ولی شاید بر اساس هندسه ی اقلیدسی مانند دو خط موازی باشند که در بی نهایت به هم می رسند.

اَنگاه که بر محور تانژانت ناامیدی سرگردان هستم عشقت برایم مبدأ امید‏‏‏ است و زمانیکه از کسینوس‌های بی وفاییت فاکتور می‌گیرم از کروشه رخسارت چشمکی دلفریب به وفای مجهول و ممتنع نویدم می‌دهی.

اوه! دلدار بی وفا زمانی که اپسیلن های وعده های تو را در بینهایت‌های امیدهای خود ضرب می کنم و از بی وفایی و جفاهای تو به تعداد نامحدود انتگرال می‌گیرم باز هم خوشحال هستم چون حدی دارد و جهت باقیمانده هنوز مثبت است.

زمانی که در می یابم صورت کسر وصالت صفر شده و امید من برابر هیچ خواهد شد و قطره های اشک با تصاعدی هندسی بر انحنای گونه‌ام نزول می کند، امیدوارم که جدول جفایت غلط باشد. اما افسوس حتی با حساب احتمالات هم امید وصلت از محالات است. دیگر بیش از این به فرمول وجودت دست نمی برم اما امیدوارم که تالس بزرگ دل سنگینت را نسبت به من نرم نماید و بیش از این محتاجم نسازد که در لگاریتم اندیشه به دنبال اندازه ی تقریبی وفایت بگردم

منبع: وبسایت "یادها وخاطره ها" نوشته آقای میرزاپور

http://usklij.blogsky.com

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

چکیده :بچه های جنگ پس از چند دسته اند. بعضی ازآنها می گویند می نویسند مصاحبه می کنند و از کارهایشان بارها و بارها می گویند و بعضی هم مثل مرحوم احمد، چنان ساکت و تودار و کم حرفند و از خود هیچ نمی گویند که هرکس آنها را ببیند بین او و یک آدم جنگ نرفته تفاوتی نمی بیند. گمان نمی کنم حتی اقوام وهمسایه های نزدیک احمد وامثال احمد بدانند اینها در دردوران سخت اما شیرین جنگ برای حفظ این آب وخاک چه زحماتی کشیده اند....

غلامعلی رجایی در یادداشتی گزارشی از مراسم تشییع و تدفین مرحوم احمد سیاف داده است.

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

السلام علیکم یا محال معرفه الله و الادلاء الله علی الله،

مهبط الوحی و اولیاء النعم و ساسه العباد و ابواب الایمان و امناء الرحمن    

 خورشیدی که در خراسان غروب کرد آفتاب درخشانی است که تا ابد دل وجان و دیده و اندیشه ی شیفتگان اهل بیت (ع) را روشنی خواهد بخشید.

شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

ضمن عرض تسلیت پیامبر صلح و رحمت و دوستی محمد (ص) به محضر مبارک امام زمان (عج) وهمه آزادیخواهان و مظلومان جهان اسلام و طول عمر وسربلندی خادمان پاک وصادق ودلسوز جمهوری اسلامی ایران وپیروان راستین آرمانهای والای امام خمینی (ره) و شهیدان والامقام و نابودی نا اهلان ونا محرمان و خائنان متظاهر عوامفریب ریاکار.
در این شب مقدس سلامتی سربلندی عزت و سعادتمندی وبراورده شدن حاجات همه دردمندان و گرفتاران و عاقبت بخیری جوانان و شفاعت همه بیماران رنجور و ظهور وحضور تنها منجی عالم بشریت امام زمان مهدی موعود را از خداوند منان طلب مینماییم
دوام توفیقات همگان وهر آنچه برای کوهدشت و کوهدشتی مایه خیر وبرکت وسربلندی و افتخاراست از خداوند منان عاجزانه خواستاریم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390 توسط سعيد گراوند کلسرخي

عکس